ی خواهیم در این شرح ، حاجی را صرف نظر از جنبة سیاست معرفی کنیم و مقولة سیاسی وی را به بخش تاریخ بسپاریم .
نامش میرزا عباس و نام پدرش میرزا مسلم ظاهراً از ایل بیات ایروان است . بعد از اینکه میرزا مسلم از ایروان به ایران آمد در ماکو مستقر شد و میرزاعباس در همانجا متولد شد . سپس درخوی به تحصیل علوم پرداخت و در سفر خود به همدان یا عتبات به خدمت ملاعبدالصمد همدانی از صوفیان آن عصر رسید و به حلقة مریدان او پیوست . بعد از بازگشت به تعلیم شاهزادگان از جمله محمدشاه گماشته شد و مدت چهارده سال وزارت آن پادشاه را به عهده داشت .
وی در علوم ادبی و عربی و فنون حکمت کامل بود و در تصوف و فقر مرتبه ای داشت . محضر بسیاری از فقرا را درک کرده و از آنان فیوضات کلی یافته بود و گویند صاحب کرامات بود از جمله این که با وجود صحت کامل یک هفته قبل از فوت ، از مرگ خود خبر داده بود . مؤلف حدﻴﻘﺔ الشعرا می نویسد : " حال که چندین سال است از دنیا رفته باز بعضی ذکر کرامات از او می کنند . محمدشاه مژدة سلطنت را از او شنیده و بعضی حالات و مقامات از او دیده بود . " وی در اواخر عمر به عتبا مشرف شد و در دوازدهم رمضان در کربلا متوفی و مدفون گردید . حاجی رسالات محققانه ای مشرف کرده رضاقلی خان هدایت نوشته که از میان رفته اند اما چنین نیست بلکه نسخه هایی از آنها در کتابخانه های ملی تبریز و ملک موجود است . از آن جمله : 1- چهل فصل سلطانی که در خوی نوشته و در اخلاق و فلسفه و عرفان است و در 1323 قمری به انضمام اشعار مجذوب علی شاه و ظفرالدوله به چاپ رسیده است . 2- سهام عباسیه . 3- کلمات ، در دو فصل کوتاه . 4- نگارنامه در علم جغرافیا .
وی در شعر نیز دستی داشت و گاهگاهی ابیاتی از طبع موزونش تراوش می کرد و فخری تخلص می نمود . پدرش میرزا مسلم نیز قدسی تخلص داشت از اشعار اوست :
وعدة وصل می دهد گردش آسمان مرا
هیچ نبود از آسمان این حرکت گمان مرا
بهر علاج می کشم منّت هر طیب را
کرده ز عالمی خجل این دل ناتوان مرا
درخس و خار ، باغبان می زند از غضب شرر
غافل از این که برق خود سوخته آشیان مرا
***
بدین زاری نبیند تا مراکی منفعل گردد
که قاتل اش چون ناتوان بیند خجل گردد
مزن دامان بر این یک مشت خاکستر که می ترسم
در آن از آتش دل مانده باشد مشتعل گردد
زبند و پند هیچ آشفته آرامی نمی گیرد
نه هر زنجیر چون کاکل نه هر دیوانه دل گردد
***
دلی کاندر خم زلف نگاری آشیان دارد
کجا میل تماشای فضای گلستان دارد
تمنّای وصالم نیست اما شوق آن دارم
نهم سر بر کف پایی که سر بر آستان دارد
ببر بندی که بر پایم زمهر این و آن بستی
که عنقای دلم زین پس هوای آشیان دارد
منابع : طرایق الحقایق صص 317-299
حدﻴﻘﺔ الشعراج 2 صص 1291-1287
المآثر و الآثار ( چهل سال تاریخ ایران ) ج 1 ص 212
سرایندگان شعر پارسی در قفقاز ، صص 309-306